به گزارش شهرآرانیوز؛ دهه ۱۸۵۰ را «رنسانس آمریکایی» نامیدهاند؛ دههای که در آن صداهای تازه و متمایزی در نثر و شعر ظهور کردند. آثار بزرگ این دوره بهشکلی شگفتانگیز در زمانی کوتاه پدید آمدند: از داغ ننگ (۱۸۵۰) تا موبیدیک (۱۸۵۱)، تا والدن (۱۸۵۴) و برگهای علف (۱۸۵۵). مارگارت فولر در مقاله مهم خود درباره ادبیات آمریکا در سال ۱۸۴۶ در نیویورک تریبیون از نویسندگان خواسته بود «نبوغی بیافرینند گسترده و پرمایه، چون رودهای ما، شکوفا و سرشار، چون دشتهای پهناورمان، و ریشهدار و استوار، چون صخرههایی که پدران پیوریتن بر آنها فرود آمدند». او اطمینان داشت که چنین نبوغی در این نیمکره ظهور خواهد کرد—هرچند هنوز تنها نخستین نشانههای سپیدهدم آن دیده میشود. آن سپیدهدم درست زمانی طلوع کرد که او خود در دریا ناپدید شد.
امرسون سرچشمه این رنسانس بود. والت ویتمن در سال ۱۸۶۳ پیشبینی کرد که تاریخنگاران روزی او را «آغازگر واقعی این کاروان» نویسندگان آمریکایی خواهند دانست. امروز نیز بسیاری از پژوهشگران ادبیات آمریکا همین نظر را دارند، هرچند این ادعا بیرون از محافل دانشگاهی تا حد زیادی فراموش شده است.
با این حال، چهار کتاب بزرگ دهه ۱۸۵۰ همگی از دل اندیشه امرسون برآمدند یا در واکنش به آن شکل گرفتند—و هر یک داستانی پنهان در پسِ شکلگیری خود دارند.
بحث درباره اینکه آیا امرسون را میتوان «پدر ادبیات آمریکا» دانست، در واقع بحثی درباره منشأ خودآگاهی ادبی در ایالات متحده است. دهه ۱۸۵۰ که به «رنسانس آمریکایی» شهرت یافته، نقطه عطفی در این مسیر بهشمار میرود؛ دورهای که در آن آثاری، چون داغ ننگ، موبیدیک، والدن و برگهای علف بهصورت کمسابقهای همزمان پدید آمدند و ادبیات آمریکا را از وابستگی به سنتهای اروپایی جدا کردند.
در این میان، امرسون بیش از آنکه خالق مستقیم این آثار باشد، نقش یک نیروی فکری و الهامبخش را ایفا کرد. ایدههای او درباره فردیت، طبیعت، و خوداتکایی، افقی تازه پیش روی نویسندگان گشود. با این حال، اهمیت او نه در تقلید، بلکه در واکنشهایی است که برانگیخت. نویسندگانی، چون ناتانیل هاثورن و هرمان ملویل، هرچند تحت تاثیر فضای فکری امرسون بودند، مسیرهایی متفاوت، و گاه متضاد، را در پیش گرفتند.
هاثورن با نگاهی تراژیک و بدبینانه، خوشبینی امرسون را به چالش کشید و در داغ ننگ تصویری از جامعهای سرکوبگر و روانی گرفتار گناه ارائه داد. ملویل نیز در موبیدیک جهانی تاریک و پیچیده خلق کرد که در آن جستوجوی معنا به نوعی تقابل با نیروهای ناشناخته و مهارنشدنی بدل میشود. هر دو نویسنده، بهرغم فاصله گرفتن از ترنسندنتالیسم، همچنان در گفتوگویی عمیق با آن باقی ماندند.
بنابراین، اگر امرسون را «پدر» این دوره بنامیم، این عنوان بیش از آنکه به معنای بنیانگذاری مستقیم باشد، نشاندهنده نقش او بهعنوان سرچشمهای فکری است؛ سرچشمهای که ادبیات آمریکا را به سوی استقلال، تنوع و عمق سوق داد. رنسانس آمریکایی نه محصول پیروی از یک اندیشه واحد، بلکه نتیجه تنش خلاق میان دیدگاههای مختلف بود، تنشی که خود، شاید مهمترین میراث امرسون باشد.
منبع: ایبنا